یک وقت هایی فکر میکنيم مرد بودن، چقدر می تواند غمگین باشد!!، هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید... هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند... هیچ انجمنی، با پسوند «... مردان» خاص نمیشود...!!، مرد ها نمادی مثل
شب یلدا بود همه افراد خانواده در خانه ما جمع شده بودند عمو وعموزادها هم آمده بودند،صحبت از روزهای برفی و شبهای سرد زمستان در روستا بود، روزهای برفی که تا 5 ،6 روز بطو مدام برف می بارید و مردان و زنان
استاد علی درخانه برادر زاده اش علی آقا مشغول ساختن کندی(سیلوی نگهداری گندم وجو که با چوب می ساختند) بود،فرهادفرزند بزرگ خانواده از صبح زود دنبال مادرش می دوید و گریه می کرد وهی می گفت لالاش می خواهم،
فصل تابستان بود،مثل همه تابستانها، همرا ه مادر خدا بیامرزبه روستای چراپبا رفته بودم،مادرمثل همیشه در خانه دائی عوض مشغول کار بود،مثل یک زن تمام عیار همه کارهای خانه دائی را انجام می داد،از پختن نان وت
زمستان سال 57بود سال انقلاب بود ،آنشب عمو وعموزاده ها همه در خانه ما جمع شده بودند،صحبتها بیشتر در باره انقلاب و تظاهرات و درگیری ها روزانه مردم با پلیس وساواک بود.خانه ما در آن سال برق نداشت. همسایه
چنین روایت می کند ظهراب ابن حجت الله
روزی روزگاری پیری دنیا دیده که همسر از دست داده بود ،جوال به دوش بربانویی شوی گذشته گذرکرد بانوی شوی مرده در خرمن روستا مشغول کار بود،پیر دنیا دیده خودش را به او ر